![]() | پروفایل نویسنده آرشیو مطالب کلیه مطالب این وبلاگ طراح قالب : آی تم |
ناچارم ........
ناچارم به گریه هایم دلخوش باشم
وقتی که
هیچ نیتونی جاذبه خنده هایم را کشف نمی کند ....
زندگی یک رویاست
که نه چندان زشت است و نه چندان زیبا
زندگی لبخند است
که گهی اندوهی شادیش را برده
زندگی یک راه است که گهی روشن و گه خاموش است
من در آن گم شده ام
گیسوانم بر باد
چشم هایم بر خاک
اشک هایم جاریست حس من بی تابیست
در خیالم پر دوز
بالهایم کوتاه
آسمانم دلتنگ
چتر من پر شده از بوی بهار
غزل عشق شده خاطره ام
در دلم حس نیازی دارم
من تو را میخوانم ......
این شعر زیبا رو دوست عزیزم رویا جون گفته
منتظر شعرهای بعدیش باشین
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است...
به هر سو چشم من رو می کند فرداست...
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند...
قناری ها سرود صبح می خوانند...
من آنجا چشم در راه تو ام ناگاه...
تو را از دور می بینم که می آیی...
تو را از دور می بینم که می خندی...
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی...
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند...
سراپا چشم خواهم شد...
تو را در بازوان خویش خواهم دید...
سرشک اشتیاقم شبنم رخسار تو خواهد شد.
تو رامن چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه , من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج دریا را نمی شنوند
چه تلخ است ...
قصه ی عادت ...
باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستاره باران! باران!
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود :
باران! باران! بهار! باران! باران!
" قیصر امین پور "
.
آدمهای دنیای من ،
فعلهایی را صرف می کنند که برایشان صرف داشته باشد!!!!!
آدمای دنیای شما چطوری هستند؟؟؟؟
بنویسید برام...